خاطره ای از بچگی ارشیا گلی ....
سلااااام فندق هاااااام ....
دیشب داشتیم با بابایی خاطرات بچگیتون رو مرور میکردیم که یادم به دوتا خاطره از خرابکاریه ارشیا گلی افتاد و گفتم برات اینجا بنویسم تا یادگاری بمونه تا وقتی بزرگ شدی بخونی و بفهمی که چه کارایی کردی با مامانی ...
حدودا سه یا چهار سالت بود که نشسته بودی تو سالن خونه و داشتی بازی میکردی که وقتی اومدم پیشت دیدم فرش خونمون رو تبدیل به دفتر نقاشی کردی و تا دلت خواسته نقاشی کشیدی روش . بهت گفتم چرا رو فرش نقاشی کشیدی گفتی آخه دفتر نقاشیمو پیدا نکردم حوصلم هم سر رفته بود .
یه روز تو اتاق خواب مامانی بازی میکردی و مامان هم داشت اتاقرو جمع و جور میکرد که دیدم صدات در نمیاد اومدم بالای سرت نگات کردم دیدم رو تختی مامان رو با قیچی تیکه تیکه کردی گفتم چرا اینجوری کردی گفتی آخه کاغذ نداشتم که بچینم . ..
در هر دو حالتش نمیدونستم از دستت عصبانی باشم یا اینکه بخندم از کاری که کزدی
اینم از خرابکاریهای با مزه ی تو ارشیا گلی..



خاطره ای از بچگی ارشیا گلی ....
